پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

پارمین عروسک دوست

شیطونکم دیشب دوست بابا رضا با خانومشون اومدن دیدنت (چون بندر عباس کار میکرد دیر اومد دیدنت) زحمت کشیده بودن و برات یه عروسک آوردن . جالب بود که تو ازش خیلی خوشت اومده و دوستش داری و بهش میخندی  .چون اصلا با عروسکات میونه خوبی نداری و میبینیشون گریه میکنی ولی این یکی برعکس شد . اون خرگوشه هم چند روز پیش رفتیم هایپر استار و برای اینکه حوصلت سر نره برداشتم دادم دستت و 3 ساعت اونجا بودیم تو کل  مدت باهاش مشغول بودی . آخر سر هم دلم نیومد ازت بگیرم برات خریدیمش و اونم خیلی دوست داری . دختر شیطونم ناگفته نماند که تو هم جلوی مهمونا پاک آبرومون رو بردی و از ساعت 7 که اومدن تا 11 که رفتن یه کله  به غیر از نیم سا...
30 دی 1391

پارمین خرگوشه

خرگوشی مامان بابا رضا هوس کرده بود موهاتو ببنده با کش و من مخالف بودم و میگفتم سر بچم درد میاد ولی چون بابا رضا خیلی اصرار داشت منم کوتاه اومدم و ریش و قیچیرو دادم دستش و با کلی کلنجار رفتن باهات یه طرفو بست و طرف دیگرو نتونست از بس تکون میخوردی و من بستم بعدش اونقدر بامزه شده بودی که واقعا کم مونده بود بخوریمت . خودتم وقتی توی آیینه خودتو دیدی کلی خندیدی و خوشت اومده بود . مامانی بابا رضا ازت کلی عکس انداخت این بهترینش شد از بس که وول میخوری اینجا هم از دست خوردنت دست بر نداشتی شیطونکم . ...
30 دی 1391

اتل متل یه مورچه

این شعرو جدیدن برات میخونم و کلی ذوق میکنی و میخندی عزیزم مخصوصا وقتی از حمام میایم و میخوام لباس بپوشونمت و حوصله نداری کلی کمکمه .         اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی   ...
16 دی 1391

پارمین و دوستش نوژان

دیشب خونه دوستامون بودیم کلی به تو خوش گذشت و نوژان هم ازتو بر خلاف سری قبل که دیده بودت ازت خوشش اومده بود و همش تورو اشاره میکرد و میگفت نیییی نییییی . نییییی نییییو هر چی میخورد به زور میخواست به تو هم بده . ببخشید مامانی عکستون زیاد خوب نشده آخه نوژان همش مثل ووروجکا تکون میخورد و با تو ور میرفت هههههه. همینم با کلی مصیبت انداختیم . ...
13 دی 1391

پارمین و کاغذ پاره ها

دیشب داشتم کاغذ پاره میکردم شروع کردی غش غش خندیدن و من بابا رضا هم شروع کردیم یه عالمه کاغذ پاره کردیم و از خنده های تو ما هم ضعف کرده بودیم و نزدیک بود بخوریمت .اونقدر بامزه میخندیدی که دلم نیومد عکساتو نذارم . فدای این خنده هات نفسم   دیگه از خنده نمیتونستی بشینی هی میفتادی. راستی این اولین لباس سبز رنگیه که پوشیدی .       ...
12 دی 1391

پارمین شیر خشک نمیخوره

دختر زبلم شیر خشک نمیخوره که نمیخوره و چهارشنبه بالاخره بعد از این همه مدت رفتم دکتر زنان مثلا باید 40 روز بعد میرفتم که تازه تونستم برم  . برای 3 ساعت و نیم گذاشتمت پیش مامان جون و بابا جون وبا خیال راحت رفتم البته را به را میزنگیدم و جویای  حالت میشدم و تو هم دختر ماهی بودی و نزدیک 3 ساعتشو خوابیدی و مامان جون گفت  بیدارم که شدی با اینکه گرسنه بودی شیر خشکتو نخوردی و من که اومدم یه دلی از عزا در آوردی . بابا رضا موفق شد چون اصلا دوست نداشت شیر خشک بخوری منم میخواستم وقتایی که میرم بیرون با خیال راحت برم و  از شیر دوشیدن خلاص بشم ولی انگار نشد . الانم ساعت  2 نصفه شبه و بابا رضا خوابیده و تو هم توی بقلم نشستی...
9 دی 1391

نشستن بدون کمک (5 ماه و 5 روزگی )

چهارشنبه صبح رفتیم خونه مامان جون و بابا جون چون بابا رضا رفت سمنان پیش خونوادش و بابایی عمل داشت رفت تا پیششون باشه . ظهر دو تایی روی تخت مامان جون اینا  با همدیگه یه  خواب حسابی کردیم (نمیدونم چرا میریم اونجا خیلی خوب میخوابی ) وقتی بیدار شدیم دایی و زندایی اومده بودن اونجا .تو هم که وقتی حسابی خوابیده باشی بیدار میشی همرو با تعجب نگاه میکنی انگار اولین باره میبینیمون . منم انگشت اشارمو دادم دستت و کمکت کردم نشستی بعد دستاترو ول کردم و با کمال تعجب 10 ثانیه ای نشستی و دایی سریع ازت عکس گرفت و بعد به پهلو ولو شدی و از تشویقای ما کلی تعجب کرده بودی .آفرین دختر گلم .   قربون اون نشستنت برم عزیزم ...
8 دی 1391